نبض احساس

باران کـه میبـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود:راه می افـتم بـدون ِ چـتـر...

هدیه یه دوست

به من لطفی بکن ای دوست

رهایم کن از این غربت

از این ویرانه ی وحشت

من این جا ردپای مرگ را درون کوچه می بینم

به روی چهره ها نقاب کینه می بینم

به من لطفی بکن ای دوست

بهارم باش...

که من بازیچه ی دست زمستانم

اسیر پنجه های تیز حیرانم

به من لطفی بکن ای دوست

که بی لطف تو می میرم

[ ۱۳٩٢/۱/٢٥ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوین ] [ نظرات () ]