نبض احساس

باران کـه میبـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود:راه می افـتم بـدون ِ چـتـر...

 

بی تومهتاب شبی باز ازان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یادتو درخشید

باغ صدخاطره خندید

عطرصدخاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی برلب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوین ] [ نظرات () ]