نبض احساس

باران کـه میبـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود:راه می افـتم بـدون ِ چـتـر...

درد

...........

آنقدر درد درون رادر دل خود ریختم

تاکه خود بادرد،هستی سوز خودآمیختم

تاجدا ماندن درمن زهر بیگانه ای

ازتوهم ای عشق بی فرجام من بگریختم

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوین ] [ نظرات () ]